بچهای که از بیقراری و درد، مدام صدا میشد و از دستِ خودش هم خسته بود… و مادری که دیگر جایی برای توضیح دادن نداشت. فقط رفت و او را بغل کرد؛ محکم، مثل یک کوه.
آن لحظه کسی نفهمید در دلِ این آغوش چه میگذرد:
شبهای بیخوابی، ترسِ فردا، قضاوتِ آدمها، درمانهای نیمهکاره، و اشکهایی که باید قبلِ رسیدن به درِ خانه خشک میشد.
اما او ایستاد. نه برای اینکه سخت نیست—برای اینکه عشقش اجازه نمیداد زمین بخورد.
میان کاغذها و امضاها و واژههای سردِ «تشخیص»، تنها چیزی که واقعاً گرم بود همین آغوش بود؛
آغوشی که میگفت:
«اگر دنیا نفهمد، من میفهمم… اگر هیچکس نتواند کنترلش کند، من کنارش میمانم… اگر همه خسته شوند، من نه.»
این عکس، تصویرِ یک زن است که دردِ فرزندش را بغل کرده—و با همان درد، هنوز ایستاده است.
#مادر
#سندروم
#معلولیت
#آغوش
#مراقبت
روابط عمومی اداره بهزیستی شهرستان قاینات












نظر شما